گوھر خود را مزن بر سنگ ھر ناقابلی

                                         صبر کن پیدا شود گوھر شناس قابلی

ھر که خود را رایگان به این و آن بفروشد معلوم می شود از بازار قیمت انسان بی خبر است . ھر که ھم زود عاشق شودو مرتب معشوق عوض کند

 معلوم است که عشق را به بازی گرفته ، یا خودش بازیچه ی ھوس شده است .

 ھم بازیگر بودن و ھم بازیچه بودن ، مایه ی شرمندگی است .

آدمیزاد با خیلی چیزھا امتحان می شود .

بعضی ھا با پول برخی ھا با شھرت بعضی ھا با مقام ، برخی با فقر بعضی با بی مھری برخی ھم بامحبوبیت و ...بالاخره کسانی ھم با عشق و محبت .

 چه آنکه دوستدار کسی باشی ، یا کسی دوستدارت باشد ...

عاشق باشی یا معشوق ، دل به این و آن باخته باشی یا دیگران ( راست یا دروغ ) برایت فدا و قربان شوند

. آنھا که ظرفیت دارند به این زودی خود را نمی بازند ، موج آنھا را این سو و آن سو نمی کشد . لنگر یککشتی ، آن را آرام و بی تلاطم نگه می دارد.

 دنیا بی شک مثل دریا مواج است و پرتلاطم !

اگر وزنه ای از آگاھی و معرفت ما را استوار ندارد قایق وجودمان یا دستخوش امواج می شود یا چپ میکند و قعر دریا جایگاھمالن می گردد .

اگر سادگی کنیم گاھی یک نگاه و لبخند و محبت ما را به دام می اندازد !

این بیت شعر را ھمواره آویزه ی گوش کن :

من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی

                                           ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم

منبع:پرورش