سارا وخانه ی اعداد
سارا و خانه ی اعداد
سارا آرام وناراحت نشسته بود وبه گوشه ای خیره خیره نگاه می کرد. ناگهان اتاق دور سرش چرخید و خودش را در مقابل دروازه ی یک شهر دید. با احتیاط وارد شهر شد. با دقت به اطراف نگاه کرد. هر یک از خانه ها به شکل یک درس بود. در مقابل یکی از آنها ایستاد در را باز کرد و وارد یک اتاق شد. آن اتاق مربوط به عدد 20 بود. از بودن دراین اتاق ، خیلی لذت می برد. دلش می خواست تا ابد در این اتاق باشد. خودش هم نمی دانست چرا تا این اندازه از نمره و عدد 20 خوشش می آمد. شاید به خاطر این بود که هر وقت معلم او با خودکار قرمز این نمره را در انتهای ورقه اش می نوشت. بسیار خوشحال می ش ووقتی آن نمره را به مادرش نشان می داد، یک جایزه از او می گرفت . ولی خود نمی توانست همیشه دراین اتاق بماند، چون حس کنجکاوی او، به او می گفت که باید به اتاقهای دیگر هم سری بزند. از اتاق عدد 20 بیرون آمد. در راهرو چشمش به نمره ی 18 افتاد. به او سلام کرد وباهم دست دادند. 18 سارا را به اتاق خودش راهنمایی کرد واز او پذیرایی کرد. با هم صحبت می کردند. سارا دلش می خواست اول یک سری به اتاق 19 می زد وبعد به اتاق عدد18 می رفت . از عدد 18 زیاد بدش نمی آمد. ولی به اندازه 20 آنرا دوست نداشت. پس ازاینکه از 18 خداحافظی کرد، به انتهای سالن رفت ووارد یک اتاق شد. تا در را باز کرد ووارد اتاق شد ، متوجه شد که ای وای این اتاق عدد 0 است . با عجله به طرف در رفت تا از آن خارج شود، ولی دیگر دیر شده بود، چون جلوی در عدد 0 یک دفعه سبز شد. سارا وحشت کرد واز ترس فریاد زد. ولی 0 با مهربانی به او نزدیک شد. جز تسلیم، هیچ راهی به نظرش نمی رسید. با ترس ولرز گفت: من تسلیم هستم خواهش می کنم بگذار بروم. 0 بیچاره با ناراحتی از او پرسید: چرا از من می ترسی ؟ من که با تو کاری نکردم. خود سارا هم نمی دانست چرا از 0 می ترسد. شاید به خاطر اینکه هر وقت مادرش این نمره را در ورقه اش می دید، جوش می آورد. سارا گفت: برای اینکه مادرم از تو بدش می آید. 0 گفت : چرا مادرت از من بدش می آید؟ سارا گفت برای اینکه هر وقت تو در ورقه امتحان من بشای و من تو را به مادرم نشان بدهم. نشان میدهد که من تنبلی کرده ام ودرس نخواندم، برای همین جوش می آورد. 0 گفت : نمره 0 در ورقه که نشانه تنبلی دانش آموز است ، بد نیست. این خود دانش آموز است که بد است . اصلا تو از چه عددی خوشت می آید؟ سارا گفت : «20»
0 گفت : مثلا همین 20 هیچ می دانی که اگر من نباشم وجلوی 20 قرار نگیرم، 20 می شود 2؟
سارا دیگر نمی دانست چه بگوید: فقط به حرفهای 0 گوش می داد وبا خودش فکر می کرد و تصمیم گرفت که دیگر از عدد 0 بدش نیاید ووقتی نمره صفر گرفت ، از خودش بدش بیاید. در همین فکرها بود که ناگهان همه چیز زیر ورو شد وخودش را در اتاقش یافت. سریع از اتاقش خارج شد تا ماجرایی که برایش اتفاق افتاده بود، برای مادرش تعریف کند.
سلام.خوش آمدید